بچه بودم و بنّایی داشتیم. جلوی خانهمان یک کامیون آجر خالی کرده بودند تا بنای نیمهتمام خانه به سرانجام برسد. پدرم یک روز آمد و گفت احساس میکنم از این آجرها کم میشود. یک روز صبح زود به کمین نشستیم و دیدیم مردی با فرقون دارد از این آجرها بار میکند که ببرد. با پدرم از خانه آمدیم بیرون و جالب این که طرف فرار نکرد و همچنان داشت به کارش ادامه میداد. پدرم گفت: «آقا چه کار میکنی؟! این آجرها برای ماست» با خونسردی گفت: «دو تا کوچه بالاتر داریم برای آقا امام حسین تکیه درست میکنیم، راه دوری نمیرود» پدرم گفت: «با آجر دزدی؟!» مرد پررو گفت: «یعنی شما از یک فرقون آجر برای امام حسین دریغ میکنید؟ واقعاً که!» و پدرم افزود: «زندگی من فدای امام حسین ولی شما باید اجازه بگیرید» و خلاصه بحث بالا گرفت و با دعوا و اعصاب خرد این آقای زباننفهم را با دست خالی روانهاش کردیم رفت.