پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب ، همسر پیرمرد از او خواست تا شانهای برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت : نمیتوانم بخرم ، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد. پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش ، به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانهای برای همسرش خرید. وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است. مات و مبهوت و اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند. اشک هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.
عشق و محبت به حرف نیست ، باید به آن عمل کرد. عمل است که شدت عشق را به تصویر میکشد.
منبعش رو هم می نوشتی عالی تر می شد:
هدیه ی سال نو...
ویلیام سیدنی پرتر.
واقعا داستان قشنگیه!
ممنون که از ویلاگم دیدن کردین! واقعیتش این داستان رو از قبل ترها شنیده بوده به همین خاطر با ادبیات خودم اون چیزی که تو ذهنم بود رو نوشتم اما ممنونم از توضیحتون.